پسرک گرسنه اش است، به طرف یخچال می رود،
در یخچال را باز می کند...
عرق شرم بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند،
دست می برد بطری آب را بر می دارد
کمی آب در لیوان می ریزد...
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه ام بودم "
پدر این را می داند پسر کوچولویش چقدر بزرگ شده است.
نظرات شما عزیزان:
barbi 
ساعت17:25---10 ارديبهشت 1391
وبلاگ جالبي داري عزيزم بهت تبريك ميگم به منم سربزن خوشحال ميشم
زکریا 
ساعت23:29---5 ارديبهشت 1391
خیلی خوب بود...
چقدر بزرگ شده....
ممنون....
خدا رو شکر که ماها به این درد مبتلا نیستیم...پس قدر بدون و لذت ببر....و شکر کن
|